افسوس...
این چرخ فرو مایه مرا دست ببست
افسوس که در حساب خواهند نهاد
عمری که مرا بی می و معشوقه گذشت
"ما وارث کوروش, فرزند جمشیدیم ××× پیروز بی برده, بت نپرستیدیم"
این چرخ فرو مایه مرا دست ببست
افسوس که در حساب خواهند نهاد
عمری که مرا بی می و معشوقه گذشت
روزی دگر از نوبت عمرم بگذشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامدست و روزی که نگذشت
خواهی تو فلک هفت شمرخواهی هشت
چون باید مرد و آرزو ها همه هشت
چه مور خورد به گور چه گرگ به دشت
یکبار بمیر این چه بیچارگیست؟
خونی و نجاستی و مشتی رگ و پوست
انگار نبود این چه غم خوارگیست؟
این عمر به خوش دلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
این دم که فرو برم بر آرم یا نه
این طایفه زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش به جفا
تا مرد به عزت ببرندش سر دست
منو علی صدا می کنن.الان میبدم و هومن ۳ روزه که رفته تهران.پس فردا هم بر میگرده.منم فرداش میرم.من مجبور شدم بخاطر یه درس ۱ واحدی و لج بازی و بی برنامگی استادها اینجا بمونم و هومن تنهایی بره تهران.خیلی حالم گرفته شد.منم بعد از ظهر ها میرم مغازه ی علی آقا بستنی می خورم.یکم خرید میی کنم و بر میگردم خونه.دانشجو های وروودی جدید رو تو خیابون می بینم یاد خودم میوفتم....۲ سال پیش.....چقدر زود گذشت.فعلا تا بعد.....یا حق...